|
با سلام
با اینکه خیلی وقته که به روز نشدم، اصلاً نمی دونم چی بنویسم. انگار به بن بست خوردم. از هرچی می خوام بنویسم می بینم یک جای کارم لنگ می زنه. از قرآن بخوام بنویسم که رابطه ام با قرآن ضعیف و کمرنگ شده، هم رابطه معنویم و هم رابطه دیداریم. از عرفان بخوام بنویسم می بینم اول جاده عرفان هم نیستم. بقول *جان کافی* تو فیلم معناگرای ( مسیر سبز ) خسته ام، داغونم. اما از خودم؛ از بی عملی هایم؛ از اینکه می ترسم مثال **کمثل الحمار یحمل اسفارا**ی قرآن بشم. خسته ام از اینکه می بینم از این همه خوندن و نوشتن ، هیچ نوری نصیبم نشده. فقط دل خوش کردم به یکسری محفوظاتی که خیلی وقتها با اون پُز روشنفکری و ایمان جلوی بقیه میدم. خسته ام از اینکه میدونم مرگی هست و یک یک اعمالم ثبت وضبط میشه و در قبال اونها باید جوابگو باشم، اما مثل بُز اَخفش سرم انداختم پایین و مسیرم رو میرم و هر کاری بخوام انجام میدم. خسته ام از اینکه واجبات زندگیم رو گذاشتم و چسبیدم به مستحبات. خلاصه بگم، از خودم خسته ام .از شخصیت بی ثباتم خسته ام.از دورنگیها و دوروییهام خسته ام. آخه می دونم سر هر کسی رو که بخوام کلاه بذارم، سر یکی رو که نمی تونم کلاه بذارم. ای خدا ی مهربونم، ای خدایی که خیلی وقتها تو زندگیم وجود و مهربونیت رو حس کردم، خودت می بینی الان که این کلمات رو دارم مینویسم؛ زلال اشکم جاری هست . خودت میدونی خدای ناز من ! هرچقدر هم بد باشم ،اما اما همیشه تو کورسوی دلم یاد تسلی بخش تو به من امید میده. خدای عزیز من! اگر هیچی ازنامه سرتاسر رحمت و پیام مهربونیت نفهم ،اما همین کلمه پر از مهر و محبتت رو خوب میفهم : لا تقنطوا من رحمةالله ..... که از رحمت من نومید نشین.... خدایا من دوست دارم خوب بشم و خوب باشم،اما.... اما دیگه حرفی ندارم........ خدایا خودت تا تهش رو خوندی. بدرود
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 7:6  توسط سيد علی
|
فرشتگان بال در بال پرواز می کردند و فرود می آمدند، آنچنانکه آسمان را به تمامی می پوشاندند.
دو فرشته پیش روی آنها بودند که طلایه دارشان بنظر می آمدند. آمدند، سلام کردند و مرا در هودج بالهای خود به آسمان بردند، ناگهان بوی بهشت به مشامم رسید و بعد باغها و بوستانها و جویبارها، چشمم را خیره کردند. حوریه ها صف در صف ایستاده بودند و ورود مرا انتظار می کشیدند. اول خنده ای بسان واشدن گلی و بعد همه با هم گفتند: خوش آمدی ای مقصود خلقت بهشت و ای فرزند مخاطبِ **لولاک لما خلقت الافلاک** ملائکه باز هم مرا بالاتر بردند.قصرهای بی انتها، حلّه های بی همانند، زیورهای بی نظیر. آنچه چشم از حیرت خیره و دهان از تعجب گشاده می ماند. و بعد نهر آبی سفید تر از شیر، خوشبو تر از مشک. و بعد قصری، و چه قصری! گفتم: اینجا کجاست؟ این چیست؟ از آنِ کیست؟ گفتند: اینجا فردوس اعلی است، برترین مرتبه بهشت. منزل و مسکن پدر تو و پیامبران همراه او و هر که خدا با اوست. و این نهر کوثر است. قصر انگار از درّ سفید بود و پدر بر سریری تکیه زده بود. مرا که دید از جا برخاست، در آغوشم گرفت، به سینه اش چسباند و میان دو چشمم را بوسه زد.به من گفت: اینجا جایگاه تو، شوی تو و فرزندان و دوستداران توست.بیا که سخت مشتاق توام. روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر! این چه دنیای غریبی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟! این چه روزگاری است که ** راز آفرینش زن ** را در خود تحمل نمی کند؟! این چه عالمی است که دُردانه ی رسول خد را از خویش می راند؟ روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر. آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی، تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی، بیا دخترم.... برگزیده از کتاب <<کشتی پهلو گرفته اثر استاد سید مهدی شجاعی>>
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 6:5  توسط سيد علی
|
حسن بصری را پرسیدند که : تورا هرگز وقت خوش بوده است؟
گفت: آری ، روزی بر بام بودم، زن همسایه با شوهر می گفت که قُرب (نزدیک) پنجاه سال است که خانه ی توأم، اگر بود و اگر نبود، صبر کردم در سرما و گرما، و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگِ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم. اما بدین یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی(برای من هوو بیاوری). این همه برای آن کردم تا تو مرا بینی همه، نه آن که تو دیگری را بینی و امروز به دیگری التفات کنی، اینک به تشنیع(برای آشکار کردن عیوب و رسوا کردن تو) دامن امام مسلمانان گیرم. حسن گفت:مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت. طلب کردم تا آن را در قرآن نظیر یابم،این آیت یافتم: اِنَّ اللهَ لا یَغفِرُ اَن یُشرَکَ به ِ وَ یَغفِرُ ما دوُنَ ذلکَ لِمَن یَشاء <سوره نساء آیه ۱۱۶> یعنی: همه گناهت عفو گردانم، اما اگر به گوشه خاطر به دیگری میل کنی و با خدای شریک کنی، هرگزت نیامرزم.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 6:54  توسط سيد علی
|
مولا علی (ع) که از آبشخور وحی و از جاری علم لدنی پیامبر (ص) سیراب می شدند، تا پیامبر زنده بودند لب به سخن نگشودند . ولی بعد از رحلت پیامبر اعظم (ص) ، مولا لب به سخن گشودند و گوهرهای حکیمانه را نثار تشنگان وادی معرفت در هر زمان نمودند که این سخنان در قالب **نهج البلاغه** شکل گرفت. در خطبه ۱۶۵ نهج البلاغه حضرت با وارد شدن در رشته تخصصی زوئولوژی یا پرنده شناسی، معارف عمیق توحیدی را بر می شمارند. به بیانی امام (ع) فقط صرفاً در صدد بیان یکسری مشخصات و ویژکیهای پرندگان نیستند ، بلکه از این شناسایی هدفی والا را مد نظر دارند و آن هم توحید است. ضعفی که همه ما انسانها داریم و آن فقدان شناخت و عرفان توحید نظری و عملی خداوند متعال است. با هم گوش دل بسپاریم به نوای ملکوتی مولا ، گو اینکه در کوفه و در کنار منبر امیر بیان نشسته ایم و غرق در جمال و جلال مولا هستیم: از شگفتترين شگفتيها ، طاووس است كه او را نيكوترين تناسب بخشيد و به زيباترين رنگها بياراست . پرهايى كه نايچههايى آنها را به هم پيوند داده و دمى كشيده كه چون با طاووس ماده روياروى گردد ، آن را چون چترى بگشايد و بر فراز سر خود سايبان سازد . در آن حال به بادبانهاى كشتيهاى « دارين » ماند كه ملاحان گشوده باشند . طاووس بر زيبايى رنگهاى خود مىبالد و مغرور به جلوهگريهاى دمش ، مىخرامد . چون خروس با ماده خود جمع مىآيد و چون نرنيههاى شهوتناك با ماده خود نزديكى مىكند و بارورش مىسازد . در اين باب از تو مىخواهم كه خود به چشم خود ببينى ، تا آنچه گفتهام ، باورت گردد و من مانند كسى باشم كه آنچه مىگويد به عيان ديده نه از ديگرى شنيده ، كه به قول او اعتماد نشايد كرد . اگر چنان باشد كه بعضى پندارند كه طاووس ماده از خوردن قطره اشكى كه از چشم طاووس نر مىتراود و در گوشههاى چشمش مىماند ، بار مىگيرد و تخم مىنهد نه از راه جماع ، اين امر عجيبتر از بارور شدن ماده كلاغ نيست كه پندارند از چيزى كه كلاغ نر در دهان او مىگذارد ، بارور مىگردد . نايچههاى پر او چونان ميلههاى سيمين است ، كه دايرههايى اعجابانگيز همانند خورشيد از آنها رسته است ، دايرههايى از زرناب و زبرجد . اگر برايشان همانندى در روى زمين بجويى ، چونان شكوفههايى است از گلهاى بهارى كه دسته بربندند . اگر پرهاى رنگين او را به جامههاى رنگين تشبيه كنى ، چون حلههاى منقّش است يا همانند بردهاى دلاويز يمانى است . اگر آنها را به پيرايهها و زيورها همانند خواهى ، چون نگينهاى رنگارنگ است كه در انگشتريهاى سيمين گوهرنشان كار گذاشته باشند . چون متكبران ، خرامان راه مىرود و جلوهاى زيباى دم و بالهايش را مىنگرد . از نگريستن به ازار و جامه رنگارنگش به قهقهه مىخندد . اما چون پاهاى خود را مىبيند ، بانگى حزين بر مىآورد كه به گريه ماند و آوازى اندوهگين ، چون آواز دادخواهان ، كه آشكارا حكايت از غم فراوانش كند . زيرا پاهايش چون پاهاى خروسهاى خلاسى 1 است ، باريك . و از ساق نازك پايش سيخكى رسته است . در آنجا كه جاى يالهاى اوست دستهاى موى سبز و رنگين پديدار شده . برآمدگى گردنش ، چون گردن راست و كشيده ابريق است . زير گردنش تا شكمش سياه است ، سياهيى كه به سبزى زند چون رنگ وسمه يمانى . يا چون حريرى تنك كه بر آينهاى صيقلى كشيده باشند . خود را در جامهاى سياه پيچيده كه از غايت شادابى و درخشندگى پندارى كه به رنگ سبزى دلپذير آميخته است . آنجا كه سوراخ گوش اوست ، گويى كه با نوك قلم به رنگ بابونه سفيد خطى كشيدهاند و آن خط سفيد ميان آن موهاى سياه درخششى زيبا دارد . كمتر رنگى است كه طاووس را از آن بهرهاى نباشد ولى رنگ او به درخشندگى و روشنى و زيبايى و رونق بر ديگر رنگها برترى دارد . طاووس با پرهاى رنگين خود گلستانى را ماند با گلهايى به هر سو پراكنده ، ولى نه از آن گلها كه باران رويانيده ، يا آفتاب گرم تابستان پرورششان داده باشد . گاه پرهايش مىريزد و آن جامه رنگارنگ را از تن بيرون مىكند و بازهم مىرويد و مىريزد ، همانند درختان كه برگهايشان مىريزند و باز مىرويند تا باز به هيئت نخستين بازگردند . هر رنگ درست عين رنگ پيشين است و در همانجا باشد كه پيش از آن بوده است . چون مويى از پر طاووس را بر دست گيرى ، و نيك بنگرى ، نخست ، رنگى سرخ گلگون به تو مىنمايد و بينى كه سبز مىشود به رنگ زبرجد و گاه زرد همانند طلا . پس چگونه مىتوانند انديشههاى ژرفنگر ، اينهمه زيبايى را وصف نمايند . يا عاقلان صاحب قريحه به حقيقت آن برسند ، يا وصّافان سخنور ، اوصاف او در سلك عبارت كشند . اوهام از درك خردترين اعضايش عاجز آيد و زبانها در توصيف آن بماند . منزّه است خداوندى ، كه عقلها را خيره ساخته از وصف موجودى كه آشكارا در برابر چشمانشان جلوهگر است ، موجودى محدود و مخلوق و پديد آمده از اجزا و رنگها . آرى ، زبانها را از وصفش عاجز ساخته و از اداى وصف آن بازداشته است. علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماســوا فکندی همه سایه همــا را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدارا
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 6:56  توسط سيد علی
|
روز جمعه و روز مولا حجة ابن الحسن (ارواحنا فداه) ، روزی که دل در تب وتاب محبت محبوب است و منتظر ، منتظر تا در چنین روزی جمال بی مثال دلدار هویدا شود و جهانی را غرق در نور و سرور کنند.
اما چه کنیم که من و امثال من شایستگی دیدار آن یوسف فاطمه رو نداریم. ولی دل خوش کرده ایم به نام و یاد حضرت، شاید آن شهنشه ملک وجود گوشه چشمی به ما بکند و کویر دلهامون رو بهاران کند. نام مولا نور به وجود میده و فضای افسرده جان رو زنده میکنه. دید مجنــــــون را یکی صحـــرانــــــورد کــانـدرون بـادیــه بنشستـه فــــــرد صفحـه ای از خـاک و انگشتــــان قلم می نـوشتی نـــــــام لیلی دم بدم گفت کای مجنون شیدا چیست این؟ می نویسی نام ، بهر کیست این؟ گفت: مشـق نــام لیلی می کنــــم خـــاطــر خـــود را تسلی می کنم چــون میسر نیست بـر من کــــام او عشقبــازی می کنــم بــا نــــام او
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:53  توسط سيد علی
|
بسیار به مطالعه کتاب حکما پرداختم ، تا آنجا که گمان کردم کسی هستم.
ولی همین که چشم بصیرتم باز شد ، خود را از علوم واقعی خالی دیدم.در آخر عمر به فکر فرو رفتم که به سراغ تدبّر در آیات قرآن و روایات محمد و آل محمد (علیهم السلام) بروم. من یقین کردم که کارم بی اساس بوده است ، زیرا در طول عمرم به جای نور درسایه ایستاده بودم؛ ازغصه جانم آتش گرفت و شروع به تفسیر و تدبّر در قرآن کردم. در خانه وحی را کوبیدم. درها باز شد و پرده ها کناررفت و دیدم فرشتگان به من می گویند: ** سلامٌ علیکُم طِبتُم فَادخُلوُها خالِدین** من اکنون دست به نوشتن اسرار قرآن زده ام ، اقرار می کنم که قرآن دریای عمیقی است که جز به لطف الهی ، امکان ورورد به آن نیست ولی چه کنم عمرم رفت. بدنم ناتوان ، قلبم شکسته ، سرمایه ام کم، ابزار کارم ناقص ، و روحم کوچک است.
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 0:58  توسط سيد علی
|
مردان الهی که جرعه ای از شراب مهر یار چشیده اند و در زلال عشق محبوب تن شستشو داده اند، دیگر حاضر نیستند تا وجود خود را به گنداب دنیا آلوده نمایند.
من خیلی به این مهم اعتقاد دارم که هرکس به هدف و فلسفه خلقت خودش پی ببره و این رو با تمام وجود فهم کنه ، دیگه نگرش و نگاه و بینشش نسبت به دنیا عوض میشه و بعد خدایی میشه و وقتی خدایی شدی دیگه مهم نیست کجا باشی و کی باشی ، هرجا باشی و هرکی باشی خدا خودش بلند آوازه ات میکنه ، میخوای یک خیاط معمولی و در کوچه پس کوچه های تهرون باش (شیخ رجبعلی خیاط) و یا فرد تحصیلکرده و دانشگاهی تو دانشگاههای ینگه دنیا و تو جنوب لبنان مثل شهید عارف چمران ،مهم این هست که نگاه انسان نسبت به دنیا تغییر کنه. اینها کسانی نیستند که : یَعلَموُنَ ظاهِراً مِنَ الحَیوةِ الدُّنیا وَ هُم عَن الاخِرَةِ هُم غافِلوُن (روم آیه ۷) شهید چمران (رحمة الله علیه) در مورد دنیا اینگونه بینشی داره : ** دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست. در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده است ، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت ، زیباترین مظاهر خلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان ، از سنگدلان جنایتکار تادلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است و انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند. هرکسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند. این نمونه های زیبای خلقت را دوست دارند و می پرستند.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:20  توسط سيد علی
|
|
|
| set as your home page
Iran Java Script
|